
شاید که آینده
از آن
من
بی خوابی تاوان یک روز مزخرف است...
گریه کردم برایش؟
یادم نمی آید
فقط گذاشتم از کنارم آرام عبور کند
این طور دوست دارم
تا از کنارم آرام عبور کند
هنوز هم این کار را می کنم
حتی گاهی که دلتنگ اش می شوم
گریه می کنم
با صدای بلند در خودم
فریاد می زنم
جیغ می کشم
آره، درست اش همین است
جیغ می کشم از بودن
نبودن اش
از سکوت
فریادش
گریه می کنم برایش
وقتی دلتنگ اش می شوم
بی صدا
وقتی در چشم هایش زل می زدم
حتی گاهی که
کنارم لمیده می نشیند
و من خیره به پاهایم
به قاب پنجره روبه رویی
فکر می کنم
آشفته
می گذارم
تا از کنارم عبور کند
من این طور می خواهم
می خواهم از کنارم
فقط عبور کند
مطمئن نیستم شاید...

… But
the wait
was worth it
Because
I
was
in love(Brautigan)

چه سرسبز بود
دره من
گاهی

امشب ماه ریفی از خربزه خیال بود...

ماری من را به این بازی دعوت کرد؛ نوشتن هفت آرزوی محال. آرزوی محال ساختن تنها کار هیجان انگیزی است که من هر روز با کمال میل انجام اش می دهم. وقتی از افسردگی می خواهم دنیا را بالا بیاورم، وقتی تو ترافیک تمام نشدنی خیابان ها گیر می کنم، وقتی شماره به دست در بانک منتظرم تا نوبت ام شود، وقتی سرپایینی جردن تا ونک را پیاده گز می کنم، وقتی به نشانه تاکید حرف های استاد سرم را تکان می دهم، وقتی جلوی تلویزیون لم دادم و... آرزوها مثل نوار فیلم تا وقتی بیدارم از جلوی چشمم می گذرد. آرزوها در خیال ام جان می گیرد و آن بخشی از زندگی ناکرده من می شود. بخشی که از قسمت زندگی کرده ام مهم تر است.
اما هفت آرزوی محال ام:
یک: در کنسرت فرهاد " یک شب مهتاب " را فریاد بزنم.
دو: با همینگوی کنار رودخانه سن قدم می زدم.
سه: مدل یکی از سلف پورتره های فرانسیس بیکن بودم.
چهار: شازده کوچولو را من می نوشتم.
پنج: قیصر زنده بود و برای ما شعر می گفت.
شش: تاریخ هنر گامبریج را من ترجمه می کردم.
هفت: یک کتاب فروشی داشتم با کافه ای در حیاط اش و هر عصر جمعه از هولدن و فیبی دعوت می کردم تا آن جا با هم گپ بزنیم.
من هم باخود ، ساز نو، آواز نو ، نیمه شب ، غیر منتظر وکافه katz را به این بازی دعوت می کنم.
هیچ تصوبری در ذهن ام نیست ، درست برعکس پارسال. پارسال این موقع کلی کسی را عاشق بودم و شب بیداری هایم هم دلیلی غیر از خواب زیاد تعطیلات بهاری داشت. روزها می نوشتم، می خواندم و شب ها خیره به سقف خیال می پرداختم. خیال ها روی سقف سیقلی جان می گرفت و من تنها بازیگر و تماشاچی آن تصاویر بودم. اما حالا هیچ خیالی در سر ندارم. نه خبر از بازیگر است و نه تماشاچی. صبح ها می خوانم ، می خوابم و شب ها راه می روم و راه می روم. تصمیم ندارم هیچ خیال مرده ای را در سرم زنده کنم و حوصله خیال پردازی جدیدی را هم ندارم. می خواهم همین گوشه تازه از اتاق ام کز کنم، پنجره را تا آخرباز کنم و بگذارم سرمای نیمه شب بیش تر من را در خودم فرو ببرد. می خواهم بیدار باشم. زل زده به زانوهایم. بدون هیچ خیالی...
درست
چسبیده بود به یقه لباس ام. با این که دست دوم بود که می شستم اش. ولی هنوز آن جا
بود. انگار می خواست من ببینم اش. موی بلند و سفیدی زیر یقه برگشته مانتوام بود.
من پیر شده بودم و این اولین مواجه ی حضوری من با خود پیرم بود.
قبلا دیده بودم اش. توی آینه. و به خودم گفته
بودم این انعکاس نور است و از خوش رقصی نور لای موهایم خوش ام آمده بود. اما حالا...
دوست اش ندارم. احساس می کنم درون چروک و سالخورده ام آمده بالا، درست جلوی چشم
هایم. چسبیده به یقه لباس ام. به سرانگشت هایم. به پیشانی ام. از حالا دیگر پیشانی
ام آهنگ نویی می نوازد؛ آهنگ سالخوردگی.
